ای خداااااااا.........
مامان.......
حسین......
و دوباره جیغ ممتد زن.
این اصوات از زبان زنی در آستانه زایمان شنیده می شود.زن این سه تن را عامل فلاکت کنونیش می داند ولی باز از نفر اول می خواهد نیروهای نامرئی را جهت تسهیل در زاییدنش بفرستد.
مامان کسی است که از سر جاه طلبی و حماقت او را به طبیعت عرضه داشته است و حالا او دارد اشتباه احمقانه مامان را تکرار می کند.
حسین کیست؟همان مردیست که نفر اول ازسربی عدالتی تمام سازوکارهای زادوولد را از طبیعت او سلب نموده و در نهاد زن قرار داده است.حسین شوهر زن است.
و اما پدر (شوهر مامان) که تا پایان داستان اسمی از او برده نمی شود و نقشش در حد یک شلغم تنزل می یابد.همدست و شریک جرم زبلی که در معرض نفرین های زن قرار نمی گیرد.
زن زاییده است.لبخند می زند.بچه دختر است.
چند روز پیش بیوه زن همسایه را بادوست پسر فشن مادرم غافلگیر کردم و مشتشان پیش من باز شد. من هم به روی خودم نیاوردم.
هنوز یادم هست روزی که سوار قطار بودیم و تو از چهل و نهمین تورنمنت اسکی روی چمن برمینگتنشایر برمی گشتی.چه لحظات بیادماندنی بود وقتی که عطسه کردی و بر اثر تکانی که به بدنت دادی یکی از چوب اسکی هایت روی کله ماتیلدا هاگت سنجاب کوچولوی نازم افتاد و ماتیلدا از ترسش کلیه محتویات معده اش را از جمله کاراملهای پرتغالی عمه اولالی را به دامنم حواله کرد و تو با وسواسی شعف انگیززیر و بالای دامنم را وجب به وجب تمیز کردی حالا 4 سال از آن واقعه رومانتیک می گذرد و من و ماتیلدا و توله هایش با قطار برمینگتنشایر راهی تماشای پنجاه و سومین تورنمنت اسکی روی چمن هستیم هر چند تو مرا بخاطر سنجابهای دوست داشتنی ام برای همیشه ترک کرده ای.
درحالیکه هریک مجذوب فرهیختگی و سوادهنری بالای طرف مقابلش شده بودماشینی از کنارشان رد شدو حجم کثیفی ازآب وگل ولای چاله حاشیه خیابان که حاصل باران چند دقیقه پیش بود را روی آنها پاشید.
مرد جوان که به شدت برافروخته بودفریاد زد :"مرتیکه مادر...مگه نبینمت"
دختر هم که لباسش از قطرات گل آلود آب مصون نمانده بودبا عصبانیت اما لحنی خویشتندارانه تر گفت :"عوضی کره خر! لیاقت این آدما اینه که گاو بچرونن. اینارو چه به ماشین روندن"
مرد جوان رو به دختر کرد و گفت :"واقعا از وضعیت پیش اومده عذرخواهی میکنم"
دختر که انگار نقش خاطره ای تلخ داشت در ذهنش ابدی میشد گفت :"مهم نیست.شما که تقصیری ندارید.فراموش کنید.بهترنیست جای مناسبتری حرفامونو ادامه بدیم.
مرد مکثی کرد و گفت :"اگه مایل باشید خوشحال میشم بقیه بحثامونو خونه من ادامه بدیم.خیلی بزرگ نیست اما جای دنجیه"
دختر لبخندی زد و هردو به طرف خانه مرد جوان راهی شدند.
یک دو سه... آقایون دست خانوما رقص حالا برعکس
آنها گفتند.
دیروز آمد کمی اینور.همسایه شیلنگ آبش را کرد تو دودکش ماو ما هی می خواستیم غرق بشیم و برقصیم و ما هم روی آنها تف کردیم و دایی ناصر و بابای مژگان خیلی آب خوردند و ودیگر نتوانستند خیلی آب بخورند.
یک روز در صف برنج کبری صغری راکشت و هیچ کس نمی توانست دیگر از چیزی نتیجه بگیرد و همه چیز حتی شلوار گران بود و من شلوار حسن را کش می بستم و می پوشیدم.
ما می رفتیم پارک سرسره بازی.پری و رخساره بودند. احمد با میلاد.پر بودند از آدمهای اینجوری.اما یک روز پری با میلاد رفتند تاب بخورند و برنگشتندو ما دنبالشان گشتیم و همه می رقصیدیم .مادر گفت آنها رفتند آسمان مثل کبوترها.
یکبار هم کمال گفت نمی رقصد و می رود خارج.چون خارج جای خوبیست و آدم دکتر می شودو مادر کمال گفت :"نمی رقصی نرقص.اما خارج نرو آنجا آدم ایدز می گیرد.پدر کمال گفت:"کره خر لندهور اگه نرقصی باید مثل رسول در اتاق یکنفره زندگی کنی تا کبود شوی. بعد کمال و پدر و مادرش باهم رفتند خارج.
ما هی که سرمان گیج می رفت نمی خواستیم برقصیم اما آنها گفتند اگر نرقصیم خدا در قیامت مارا می برد جهنم و حتی یک نفر نرقصیده بود ازش خون آمده بود و خیلی مرده بود.
من دوست دارم یک روز زورم زیاد شود و دیگر نرقصم و قول می دهم تفنگ آب پاش جواد را پس بدهم وبچه خوبی باشم.
خانم اپراتور:"فعلا قرارداد ما با اپراتورششم نهایی نشده به محض امضای قرارداد مشترک ۹میلیاردو ۳۵۴میلیون و ۸۷هزارویک sms های شمارو خواهد خوند."
آقای نریمان ملنگی:"ببخشید خانوم شما چه صدای نازکی دارید!میشه بگیدشما مشترک شماره چندید؟"
یک روز روح خانم خجندی که تصوری انتزاعی از تروریست داردبه او گفت مدتیست که شبها خوابهای بد می بیند و از خواب می پردو در یکی از این پرش ها و پرسه های شبانه با روح همکار خانوم خجندی آقای فرتاش جبرروزگار ملاقات کرده و از او خبر ناگواری شنیده است.
خانم خجندی دهانش را غنچه کرد و پوزخندی به سفاهت روحش زدو به او گفت:" خیلی دوروبر روح این فرتاش نباش. او همیشه دنبال دردسر است و بالاخره سر این فرتاش را تا گه به باد می دهد.خب حالا چی بهت گفت؟! "
روح بی قرار خانم خجندی که پاهایش را از لوستر تا ۷ سانت به کف مانده آویزان کرده بود و هی از شدت استرس تابشان می داد گفت :"روح همکار فرتاش می گفت سازمان شما از گروههای تعریف نشده و نامانوسی که ضد بشریت هستند حمایت می کند".
خانم خجندی که داشت نهار فردایش را آماده می کردقهقهه ای سرداد و گفت : "من که ۱۱ سال و ۸ ماه در این سازمان سابقه دارم تابه حال یک حساب پس انداز هم برای هیچ سازمان تعریف نشده نامانوسی که ضد بشریت باشد باز نکرده ام . حالا برو با خیال راحت بخواب و اینقدر هم با روح همکاران مساله دار من نشست و برخاست نکن"
سالها بعد وقتی خانم پری روز خجندی به شرف بازنشستگی نایل شد روحش با یک ملافه خود را از همان لوستری که همیشه موقع استرس از آن آویزان می شد حلق آویز کردو خانم خجندی را برای همیشه تنها گذاشت.
کلیفورد هارتلی از آن دسته مردهاییست که کشف کرده هیچ زنی ارزش آن را ندارد که برای بودن با او تنهاییش را از دست بدهد.او می داند محصول غر زدنهای یک زن وقتی حد آن به سمت بی نهایت میل می کندآرزوی مرگ است که که یک مرد برای خود می کند.او تحمل غر زدن هیچ زنی را ندارد.
زنها رنگارنگند. زنها با النگو و انگشتر شاد می شوند.کیف پلنگی و پالتو پوست می خواهند.گل و شکلات برای ولنتاین می خواهندو درحالت رقتبارش اگر زن آدم باشند از آدم می خواهند به پارک ببرندشان و برایشان بستنی بخرند. زن نبوغ را منجمد می کندو مرد را به فلاکت صورتحساب های پرداخت نشده و کادوهای انسانهای گرفتار در مناسبتهای کذایی می اندازد. زن می زاید و رشته تفکرات مرد را با ونگ و ونگهای شبانه بچه می گسلدو بچه هم مثل زن لباس می خواهد و نوازش.
کلیفورد دوست دارد مثل عقاب بر لبه پرتگاه زندگی کند ولی میداند زن از او خواهد خواست یک آپارتمان 90 متری که ترجیحا روی هیچ گسلی واقع نباشد بخرد.کلیفورد می داند زن از او خواهد خواست برای روز مبادا و حوادث غیر مترقبه خود و تمام تعلقات مادیش را بیمه کند تا زندگیشان تهدید نشود اما برای کلیفورد دینامیک های هسته ﺗﺌوری کوانتوم در اتم های مولکول بسیار مهمتر از حقوق ایام بازنشستگی اش می باشد.
یک روز که کلیفورد در اندیشه جهان های موازی بود میس شرلی وودز با هیجان به او گفت که چقدر تحت تاثیر نوشته های عمیق و بی نظیرش می باشد و می داند که او آدم قاطی و گرفتاریست و او عاشق آدمهای قروقاطی و پر ایده است.کلیفورد شرلی را به آرامش دعوت کرد و گفت مدتهاست که می داند نوشته های عمیق و بی نظیری می نویسد و افزود این روزها نوشته های عمیق و بی نظیر خواننده های زیادی ندارد و ترجیح می دهد عمق نوشته هایش را بیشتر کند تا آن یکی دو خواننده را هم از دست بدهدو بعد از آن ملاقات کوتاه کلیفورد مرتب نوشته های عمیق و بی نظیری می نوشت تا قند دل میس وودز بیشتر آب شود.
مدتها گذشت و آنها به نحو رقت انگیزی دل به یکدیگر بستند و کلیفورد تمام اعتقاداتش را راجع به جنس زنان سوراخی قایم کرد تا بهره اش را از عشق نوپایش بگیرد.دیری نپایید که کلیفورد پی به مشکلات حاد و عمیقی که شرلی گرفتار آن بود برد ولی با تمام علاقه ای که به شرلی داشت هیچ کاری نمی توانست برایش بکند.
به لحاظ واج شناسی شرلی در هجای بعضی کلمات مشکل داشت و به لحاظ معنایی نمی توانست رابطه ای منطقی در سلسله جملاتش برقرار کند.
او نمی توانست تشخیص دهد که مثلا نمی توان گلوله را شوت کرد و باید بگوید گلوله شلیک می شود.برای او تمام دلسترهای سیب قشنگند و مزه سیب می دهند.بسیاری اوقات نصیحت هایش به فضیحت کشیده می شد و هیچ تاثیری بر کلیفورد نداشت.او چگونه می توانست مانع سیگار کشیدن کلیفورد شود وقتی مشفقانه به او می گفت: "عزیزم مرگ عامل دوم سیگار است" و کلیفورد هم با ذهن ریاضی وارش محاسبه می کرد که سیگار علاوه بر خودش و 1 بر چیز دیگری تقسیم می شود پس نباید زیادی مضر باشد.
شرلی هیچ کنترلی بر بزاق دهانش نداشت و گاهی تا آستانه مرگ راه گلو مری نای و نایژه هایش گرفته می شد.پزشکان بیماری نادر او را سندرم جهش بزاق زیاده بهنگام مزمن تشخیص دادند. او حتی کنترلی بر نظم گامهای برداشته شده اش نداشت و در بیشتر مواقع روی پای راستش به پشت قوزک پای چپش گیر می کرد و با فرق سر به زمین می خورد.البته او با تمرینهای بسیار قبل از رسیدن به کف زمین کنترلش را باز می یافت و مانع از حادثه ای غم انگیز می شد. ظاهرا بعضی از عصبهای حسی حرکتی او به جای رد شدن از بصل النخاع به دورش میپیچیدند وبه جایی نامربوط وصل می شدند .پزشکان هیچ نامی برای بیماری ناشناخته او پیدا نکردند.
کلیفورد با علاقه ای که که به شرلی داشت با مشکلات آناتومیکال صورت او مدارا می کرد و بینی نامتجانس او که با صورتش کنتراست داشت و انگار با منقار عقاب تاخت زده شده بود را تحمل می کرد. او حتی به شرلی اعتماد به نفس می داد و می گفت هیچ وقت در پی تصحیح اشتباهات دماغی طبیعت نباشد چرا که بینی یک ابزار تنفسی است و در شان یک دختر باهوش و استعداد نیست که در رویای یک جراح پلاستیک ماهر باشد .
با گذشت زمان کلیفورد پی برد که اعتقاداتش راجع به زنان را باید در همان سوراخی که قایم کرده بود رها کند و به شناختی متفاوت درباره گونه خاصی از زنان دست یابد.میس شرلی وودز با تمام مراقبت های ویژه ای که لازم داشت زنی محکم و متفاوت بودو برایش فرقی نمی کرد خانه اش لبه پرتگاه باشد یا آپارتمانی که روی هیچ گسلی واقع نشده باشد.برای او مهم بود که خانه اش را خودش بسازد.
کلیفورد پس از 7روز و19 ساعت از سومین جدایی با احتمال 21 درصد بازگشت با خود می اندیشید آیا او باز خواهد گشت؟!و شرلی نگران بود که بدون کلیفورد راهش را گم خواهد کرد و روزی روی خط کشی عابر پیاده زیر ماشین خواهد رفت.شاید هم از گرسنگی تلف شود و یا ....
مرد خطاپذیر محتضر نفسهای آخر را می کشید.معتمد محل٬ یک پسربچه 43ساله معلول ذهنی حرکتی٬ دختر عمه ناتنی مرد خطا پذیر محتضر با شوهرش تنها ناظران لحظات جان دادن مرد خطاپذیر محتضر بودند.
معتمد محل با خواندن اورادی به مبارزه با چیزهای نامرﺋﻲ درون اتاق مشغول بود.پسر بچه معلول ذهنی حرکتی به دختر عمه ناتنی مرد خطاپذیر محتضر زل زده بود.دختر عمه ناتنی مرد خطاپذیرمحتضر با نگاههایی غمبار داشت شماره وکیل مردخطاپذیر محتضر را در گوشی همراهش save می کرد.شوهر دخترعمه ناتنی مرد خطاپذیر محتضر داشت به عبث بودن آفرینش و قلاده سگ مریلین مونرو که سال گذشته توسط مرد خطاپذیر محتضر در حراج کریستی لندن خریداری شده بود می اندیشید.
مرد محتضر خطاپذیر هم داشت به تمام خطاهایی که در سراسر زندگی جاکشانه اش مرتکب شده بود می اندیشید.
معتمد محل آهسته درگوش مرد خطاپذیر محتضر گفت بهتراست درلحظات آخر طلب آمرزش کند و اگر صحبت و سفارشی دارد بیان کند. مرد محتضر خطاپذیر پاسخی نداد. او داشت به تمام خطاهایی که در سراسر زندگی جاکشانه اش امکان ارتکابشان را داشت اما مرتکبشان نشده بود می اندیشید.
الیکا دو مندس قورباغه شاخصی بودکه به اتفاق دیگر قورباغه ها در برکه ای دور افتاده از نقشه جغرافیا زندگی می کرد. الیکا فرزند هزاروشصتم آلدوردومندس و پریموس آنه ماریوس بود که شبی از شبهای زمستان که خبری از مسافری نبود واتفاقا موعد خوبی هم برای جفت گیری قورباغه ها نبود تخم به عرصه جهان نهاد .
الیکا از همان دوران نوجوانی تمایز آشکار خودرا با دیگر همسالانش نشان داد.او در چهل ویکمین روز تولدش درمسابقه سازهای بادی به علت استعدادبی حدوحصرش درباد کردن کیسه زیرگلویش وتولید اصوات دل انگیزدر دستگاههای متعدد هیچ مقامی کسب نکرد چراکه هیات داوران پس از53 نشست 1ساعته اوراحاﺋﺰمقامی بالاتر از اول یافتندوچون چنان مقامی تعریف نشده بود تنها به تقدیر از او اکتفا کردند.الیکا که نخستین سرخوردگی زندگیش را تجربه می کردتصمیم گرفت فکرخودکشی را ازسرش بیرون کندو در مسابقه جهش تک ضرب روی پای راست شرکت کندو اتفاقا از بد حادثه با اختلاف معناداری از رقبایش پیش افتاد و چون هیات داوران حرکت اوراحرکتی لوس وبی قاعده ارزیابی کردند اورا شایسته احراز لجن طلایی ندانستند.
زنجیره شکست های الیکا همچنان ادامه داشت تااینکه طی یک حادثه رمانتیک دل به قورباغه ای از مناطق حاره بست که پس از 17روز تلاش عاشقانه برای بدست آوردن دل دختردرشبی مهتابی اورا زیر برگهای پهن نیلوفر با مریدانوس٬ رفیق ایام شکارش مشغول عاشقیت دید.
الیکا ناامید از همه جا 7 غروب غم انگیز را به یاد عشق کام نداده اش به خانه برنگشت واصولا برای کسی هم غیبت اوتفاوتی نداشت و به هیچ جای کسی هم برنمی خورد.
خوانندگان عزیز این فصلی تراژیک از زندگی قورباغه ای نگون بخت بود که جهت تخفیف آلام روحیش و گریز از جامعه ای که توانائیها و احساسات او را لگد مال کرده بودتصمیم به مهاجرت گرفت.از آن زمان ایده فرار استعدادها به ذهن قورباغه گون دوزیستی درک نشده خطور کرد ودر طی اعصار الیکادومندس های پستاندار فراوانی باکپی برداری از عمل او دست به چنین کاری زدند که به سبب برجستگیشان در قوای عقلانی فرار آنها به فرار مغز ها مشهور شد.
آیا آنها باز خواهند گشت؟ آیا قانون کپی رایت چیز خوبیست ؟آیا می توان به رفقا اعتماد کرد؟آیا می توان از مغز تنها به ساندویچش اکتفا کرد؟ آیا...
ﺗﺌوریها فرضیه هایی هستند که آدمهای احمق با دلیری بر درستیشان پافشاری می کنند و همین ﺗﺌوریها زمانی توسط آدمهای دلیری با دلایلی احمقانه نقض می شوند. این چیزی بود که من در کلاس روش تحقیق آموختم.
قابلی نداره. زندگی رو می گم .بذار بشمرم ببینم چند نفر جزغاله شدن. یک٬دو٬ سه٬....بیست وهشت .همش بیست وهشت نفر .این همه قشقرق برای بیست و هشت نفر.
To Whom It May Concern :
_آقای وزیر راه و ترابری :من نبودم دستم بود٬ تقصیر آستینم بود ٬ آستین تو لاستیکم بود. لاستیک نگو بلا بگو ٬ تنبل تنبلا بگو. حمییییییییییییییییید لاستیکش چی بود؟*
_آقای هواپیمایی :۲۵/۰% خطای انسانی ٬ 75/99 % بدشانسی
_اپوزیسیون : به زودی طرحی جهت برقراری رابطه با آمریکا جهت خرید بویینگ تقدیم مجلس خواهد شد .
_پوزیسیون : پس این کره خرهای هوا فضای شریف و پلی تکنیک چه غلطی می کنند؟ مگه قرار نبود خودمون هواپیما بسازیم.
_غسال سازمان متوفیات مشهد و حومه :اول صبحی چه دشتی !
_اداره بیمه و مرفه سازی : پرداخت غرامت به تسویه بدهی 1 تریلیارد دلاری هواپیمایی موکول خواهد شد.
_مرحوم c_130 پارسال : عجب!
_روح یکی از مسافران هواپیما که به عروج می رفت : Oh My God! از این بالا اون پایین چه باحاله!!
_اداره بنیاد شهید : از آنجا که هواپیما عازم شهر مقدس مشهد بود سعی داریم همه جان باختگان را به درجه رفیع شهادت مفتخر کنیم.
_خبرنگار روزنامه آفتاب ایران :با صراحت تمام به افکار عمومی اعلام می کنیم زنده ماندن خلبان٬ پرونده این سانحه را در هاله ای از ابهام فرو برده است که بایستی هر چه زودتر پرده از روابط کثیف پشت پرده خلبان٬ برج مراقبت ٬ جعبه سیاه و خانوم مهماندار تازه استخدام شده برداشته شود.
_پسر بچه 13 ساله مشغول بازی فوتبال : به نام خدا٬ من اشکان اشکانی هستم خیلی ناراحتم چون عمه هام گفتن بابام از فرودگاه به بهشت رفته قرار بود واسه من یه MP3-Player بخره.
_استاد دانشگاه و اکبر آقا بقال : این واقعیت تلخیه ولی باید قبول کنیم انرژی هسته ای در راس همه امور است .
_لنگه کفش یکی از مسافران در حال فرار از درهای اضطراری در حالی که دنبال لنگه دیگش بود:
Rose٬ Rose … Where are you Rose ? Damn it !!
_فیلسوف : سقوط یک امکان است نه یک واقعیت طبیعی پس می شود مانع از وقوعش شد.
_کارشناس روابط عمومی اداره راه و ترابری مثلا آدمی مثل میترا ترابی(فمینا) در خلوتش قبل از خواب : راستی تا حالا به فکرم نرسیده بودچرا خلبان ها نمی تونن زن باشند . این هم تبعیض شماره 4215 .
_من : حذف پروازهای داخلی در ایران و افزودن فرغون و الاغ به سیستم حمل و نقل مسافر .
*البته از این جمله ایفاد نشود که جناب وزیر هنوز در این سن همچون دوران طفولیت ملبس به لاستیک می شوند. اشاره است به یکی از علل سانحه هواپیما که ترکیدگی یکی از لاستیک های جلویی گزارش شده بود.
چند صباحیست دست و کله پاچه ام. سگ دارو مریض زندگی می کنم. شرکت گازو فاضلاب هم نفهمید چرا اینهمه قبض تلفنم آمپر ترکانده. چقدر زندگی با اینهمه چوپان مکار و روباه دروغگو عرصه را به من تنگ کرده و چقدر کارمند تلفنخانه چپ چپ نگاهم می کرد وقتی داد می زدم : " آقا من واگن چندمم؟" و چقدر زن همسایه با من مشکوک صحبت می کرد وقتی به جای شماره خانه مان شماره آنها را گرفته بودم .
شاگرد نانوایی چقدر پروانه ای شدوقتی به جای پول نانها بهش فتوکپی شناسنامه و 2 قطعه عکس دادم . وای پس حتما 100 تومن پول نان را به متصدی صدور کارت ملی دادم که او هم بهم چند تا تخم مرغ محلی داد و من کل هفته نیمروهایی را که درست می کردم می سوزاندم وبه جایش نانهایی را که با رانت شاگرد نانوایی خریده بودم داخل نوشابه زرد تیریت می کردم و می خوردم و هفت روز تمام همه اش نفخ کردم.
چرا من اینهمه بد آوردم وقتی به خانمی که آدرس منزلمان را می خواست گفتم اول باید با بنگاه صحبت کنید و او هم می گفت :" ولی فکر کنم پدرتان مهمتر باشد." و بعد یادم افتاد که آن خانم چقدر از پسرش که در مرکز انرژی هسته ای کار می کرد تعریف کرده بود.اصلا جفتشان هم بروند به جهنم این اولین بار نیست که مرا با اسب اشتباه می گیرند بعد می فهمند آنقدرها هم نجیب نیستم.
از دکترم وقت گرفته ام. یک ماه نیستم. شوخی هم ندارم. می روم به جزیره تنهایی ام با کپسول هذیان بند کن و 60 تا قرص توهم کش attack و فکر می کنم چرا من هیچ وقت دختر شایسته سال نمی شوم.......
قحط سالیست این سال سگی که نکبت طاعون جنگ وبیداد و کشتارنفس می گیرد و به زانو در می آورد تن و روان آزرده از جفای نابکاران و دژخیمان را.
تمام شد. به همین سادگی٬ به همین راحتی. به قیمت جانهای عزیز و معصوم کودکان قانا و تمام کودکان بی گناه اسراییلی که رویاهایشان در پای تصمیمات کثیف دور میزهای مذاکره و مفاهمه ذبح شد.
به دیروزهایم ٬ به سالیان دیریازی که نقش خاطراتی را در ذهن وجانم به یادگارگذاشت رجعت می کنم. دست دلم را می سپارم به خاطراتی که دلتنگشان شده ام و عبور می کنم از مرز زمان و play back می زنم به گذشته ای نه چندان دور.
انگار همین دیروز بود که با اشتیاقی کودکانه قدم به کشوری گذاشتم که هنوز مسحور زیباییهایش هستم. انگار همین دیروز بود که جاذبه شهری که فقط نامی از آن شنیده بودم مرا واداشت تا در تکه ای کاغذ بنویسم ای شهر قشنگ روزی بازخواهم گشت تا شکوه رشک انگیزت را دوباره به نظاره بنشینم و امروز تنها به مرور خاطرات این شهر قشنگ دلخوش کرده ام. اما دلخوشی که نمی پاید.چرا که خبرهای تلخ و هولناکی از شهر قشنگ به گوشم می رسد. خبرهایی که با شنیدنش فرومیریزم وآب می شوم از خجا لت انسان بودنم و سقوط عاطفه و انسا نیت تا مغز استخوان می سوزاندم.
من چه می فهمم بوی گوشت سوخته خواهر را استشمام کردن یعنی چه؟ من چه می فهمم تکه های تن برادر را از لابلای پاره آجرها و تل خاک بیرون کشیدن چه حالی دارد؟من چه می فهمم دیدن جمجمه متلاشی شده پدر و چشم از کاسه سر در آمده مادر چه حسیست؟
نه٬ من نخواهم فهمید و هیچ کس هم نخواهد فهمید. عکسهای عکاسان و تفاسیر مفسران هم چیزی حالیمان نخواهد کرد. خبرگزاریها سطر به سطرگزارش سبوعیت ودرندگی صاحبان قدرت را در قالب کلماتی بی روح روانه تلکس های خبری خواهند کرد ولی باز چیزی نخواهیم فهمید .
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ ی قدسی مآبان عالم که تاجی از غرور بر سر و شنلی از تفاخربر دوش دارید حالم به هم می خورد از اندرزهای تهوع آورتان. مگر قیم عالم و آدم نیستید؟!چرا کاری نمی کنید قصابان اسراییلی دستشان به جنایت آلوده نشود؟ از همه تان متنفرم و آرزو می کنم روزی همه تان را به صف ببندم و گلوله ای در مغزهای کوچکتان خالی کنم.
آقای بوش که از آقایی تنها اندامش را یدک می کشی!هر وقت فرصت کردی وآن دختران سبک مغز و مست کرده ات را از کازینوها و بارها جمع کردی بنشین چندتا کتاب تاریخ و مملکت داری بخوان تا یادت بیاید تا چند دهه پیش برده داری صنعت غالب کشور بی پیشینه و ریشه ات بود پس با تاریخ وتمدن کشورهای مستقل هر چند در بند شوخی نکن.به جای به رخ کشیدن سازو برگ نظامیت هم به سربازانت یاد بده وقتی شهوتشان بیرون می زند معصومیت دخترکان 14 ساله ژاپنی و فیلیپینی را به تاراج نبرند.
ای حزب الله که آرمانت کشته شدن است و نمی فهمی که این آرمان اخلاص و مصطفی و اسماﺀ و ابراهیم نیست. از تو هم متنفرم. از تو که یک پای این کشتاری و می دری و ویران می کنی و شرم نمی کنی.
هنوز هم قدم زدن در ساحل مدیترانه وتماشای هم آغوشی موجها و صخره ها برایم لذت بخش است. اما اینبار می خواهم با تمام کودکان لبنان از کودکان انصار و قانا و بقاع گرفته تا کودکان خوشبخت حمراﺀ شادیهایم را در آسمان آبی مدیترانه فریاد کنم.
دلم به چه چیزها که تنگ نمی شود . دلم چه آرزوها که نمی کند. دنیای بی گلوله ٬ کودکان شاد...
سانتی متری بر قدم اضافه نمی شود اما محیط دایره تردیدهایم هرروز بزرگتر می شود. خیلی وقت است که چیزی در مغزم هی بزرگتر می شودو سفت تر و آن قلاب علامت سوال پرسشهای بی جواب مانده ام است که در دیواره این توده خاکستری جا خوش کرده و نقطه اش قل می خورد و توی این پیچ وخم های بی انتها این سو و آن سو می رود.
روحم خسته است و می خواهم فاصله بگیرم از این همه مجادلات کسالتبارو حرفهای گنده گنده. می خواهم دوباره مثل بچگی هایم تیله هایم را پخش زمین کنم و تیله بازی کنم. می خواهم دنبال یحیی پسر همسایه بروم که روزی پای درخت چنار کوچه برایش چشم گذاشتم تا پنهان شود اما هرگز پیدایش نکردم. دلم دوباره گل بازی و خاله بازی می خواهد. دلم تنگ شده برای عمو زنجیر باف که هیچ وقت نفهمیدم زنجیرم را پشت کدام کوه انداخت. دلم برای جرزنیهای سر بازی هفت سنگ تنگ شده که همیشه اشکم را در می آورد. دلم می خواهد دوباره به کودکی برگردم.
پی نوشت: این نوشته را به یاد همبازی های ساکن خیابان چهاردهم اعتمادیه نوشتم. به یاد شادی کمالی ٬یحیی نصیرا٬ فرشید مغیثی ٬مهتاب معینی٬ مهران وشادی مرتضایی٬ رویا افشین مهر٬ ...
گل شلیک نگاه مرد بود بر دروازه چشمان زن
و زن آب داد آن گل را تا عشق در شب هم آغوشی دو تن واره متولد شود.
جوهری بر کاغذی خشکید.
ساعت 12 و 17 دقیقه نیمه شب ٬ بستری سرد.
ضربدرهای قرمز در تقویم زن محو شد.
مرد چرتکه می اندازد قیمت آب و نان را.
زن سرفروآورده در دستشویی اق می زند.
زن ٬ مرد ٬ کودک ٬ جغجغه و...
و نگاههایی که همیشه اوت می شوند.
من عجله دارم و زمان را گم کرده ام. مثل خیلی چیزها که گمشان کرده ام . آنقدر عجله دارم که یادم می رود نباید کفشهایم را لنگه به لنگه بپوشم. با این حال می دوم و آنقدر هول می کنم که پیرمرد همسایه را با سطل ماستش به زمین می کوبم وپاهای ماستیم اشتباها داخل دماغ پیرمرد همسایه می شود و10 متر آن طرفتر از او عذر خواهی می کنم.
با اینهمه آدم خوشبختی هستم که می دانم وقتی هم عجله دارم می توانم از این چیزهای خاکستری داخل کله ام کار بکشم و فکر کنم آن چیزهایی راکه گم کرده ام کجا می توانم پیدا کنم. دگمه های مانتوام را در پیچ خیابانی که لی لی های کودکان در آن هیچ وقت پاک نمی شود به گیوتین جادگمه ایها می سپارم. اووووه این همه زمان من با مانتویی با دگمه های بازراه رفته ام و دویده ام.
من در خیابانهای زیادی دویده ام و تنه به تنه مردان خوشبخت و زنان خوشبخت تر زیادی زده ام و 11 هزارو10 بار از خود پرسیده ام چرا فقط من عجله دارم و زمان را گم می کنم ٬ مثل خیلی چیزها که گمشان می کنم.
کفشهای لنگه به لنگه کار دستم می دهند و با کله روی پل فلزی جدول خیابان آوار می شوم و دماغم لای پل گیر می کند و تازه می فهمم جراحی پلاستیک آنچنان صنعت نکوهیده ای نیست.
از خیر کفشهای لنگه به لنگه هم می گذرم و پا برهنه باز می دوم وفکر می کنم آن چیزها که گمشان کرده ام را کجا می توانم پیدا کنم.
شتابان صف جمعیت پیاده روها را می شکافم واسیر آهنگ کند عبور عابران نمی شوم. می خواهم گیس این زنان کالسکه به دست محو در ویترین مغازه ها را بکشم و با لگد به یک جای مردان خانواده دوست چشم چران بزنم که موزاییک های پیاده رو ها را با چمن پارکها اشتباه می گیرند و راهم را سد می کنند و درک نمی کنند که من دنبال چیزهایی هستم که گمشان کرده ام و پیدایشان نمی کنم.
شب به تاولهای کف پایم که داغند و قرمز روغن می زنم که زق زقشان بخوابد اما هنوزچیزهایی را که گم کرده ام پیدا نکرده ام.
حالا برود توی بقچه خاطرات ملتی که شوخی شوخی ایمان آورده اند
به گفتمان دموکراتیزه در مملکت آفتابه های شاهانه
تب نوبه بگیرید قابله های شرمگین که نفهمیدید جامعه مدنی آن گوسفندی نبود
که با شبیه سازی در آزمایشگاههایتان متولدش کنید
به کدامین سوراخ خزیده اید برایتان آبنبات چوبی آورده ام.
